تبلیغات
eterland - خاطره
 
eterland
the nice place for life
 
 

به نام آنکه هستیم داد...

 

یادش بخیر اولین روز دانشگاه تو مقطع کارشناسی ،خیلی خوب یادمه ،میترسیدم و می لرزیدم . استرس ،آره یادش بخیر ،داشت خفم می کرد اما اون روز کذایی گذشت و گذشت و گذشت سال اول ، سال دوم ، سوم ، چهارم تا به ترم هشتم رسیدیم و جدا شدیم و خداحافظ و خاطره.

خاطره و باز هم خاطره و این تنها چیزی بود که از آن همه سال زندگی ماند و دیگر هیچ جز اندک سوادی و تک دوستی به اندازه تمام دوستی عالم.

زندگی گذشت و سرنوشت نوشت تا امروز اینجا نشسته ام و در نیامدن استاد چنین گونه کاغذ سفید سیاه می کنم یا بهتر بگویم آبی !

نمی خوام دوباره به ذهنم فشار بیارم چون همیشه سخت ترین کارم نگهداشتن قلم بر روی کاغذ است و نوشته ها پی از پی هم ، آره الان تصویر گروه اردک ها به یادم آمد که پشت به پشت هم توی یک صف آه نه خودمون تو خدمت سربازی صف به صف و دسته به دسته ، آه یادش بخیر ، آره می گفتم نوشته ها همینطور می آیند و بر صفحه کاغذ می چسبند و می مانند و به هیچ صورت قصد رفتن ندارند. آخرش یک روز خودم باید این کاغذو بکنم و بندازم دور

اما نه بزار بمانند آخر اینها آفریده های ذهن خلاق منند که می آیند و می مانند و می گویند که  من هنوز زنده ام ، زنده و هوشیار که می توانم بنویسم ـ هنوز مثل گذشته ـ مثل داستان های اون پرنده کوچولو که تو تب اون ستاره می سوخت

نمی دونم اون پرنده الان کجاست و چه می کند ، آیا به ستاره اش رسید و یا ...

خیلی دلم براش تنگه دلم میخاد دوباره بیارمش تو رویاهام و ببینمش و ازش بنویسم براش قصه بسازم با سرنوشتش بازی کنم شایدم دلم می خواد ادای خدا رو دربیارم. ما هم مثل  اون پرنده خدا واسمون داستان می نویسه قصه می سازه و بازیمون میده و بعد از رفتنمون شاید یه روزی وقتی گذشته را به یادش میاره میگه یادش بخیر اون پرنده کوچولو...

به هر حال الان من اینجام ، دوره ارشد ، شیمی فیزیک ، یه رشته سخت و تو یه مقطع سخت اما دیگه مثل اون روز اول این روز اول استرس و ترس و واهمه ندارم اما شدیدا تجربه دارم تجربه ای محصول این همه سال گذر زمان چیزی حدود ده سال ؛ ده سال از عمر و جوانی و زندگی و این همه روزهای خوش و تلخ .

هیچ وقت وقتش نشد بشینم حساب کن تلخیش بیشتر بود یا شیرینیش، خوب بود یا بد ، زشت بود یا زیبا ، سیاه بود یا سفید اما هرچه بود زندگی من و سرگذشت من بود.میتونم تندی چندتا خاطره شیرین و چندتا خاطره تلخ بگم اما دوست دارم فقط از شیرینیش بگم از لذتش و از خوب بودنش.

دوستش دارم چون اکثرا که یاد گذشته هام می یوفتم فقط می گم یادش بخیر. حمید ، هادی ،پناهلو ، تقی ،رضا لطفی  و آره سمسکنده و مرزن آباد شاطره و گل صحرا و هزاران هزار اسم و مکان و ...

حتی سخت ترینشان الان که گرد گذشت زمان روش نشست شیرین شدند و یاد همشون بخیر . می دونم  که دیگه نمی یان و تکرار نمی شن اما همواره روزی صدها بار تو اوج از خود بی خودی رویایی تکرارشون می کنم و باهاشون دوباره زندگی می کنم اما هیچوقت تغییرشون نمیدم و همونجوری که بودن بازیشون میکنم همونجوری که هستن.

میترسم به فردا فکر کنم اما گاهی جرات می کنم و با گوشه چشم یواشکی به بالا نگاه می کنم می خوام بدونم چی می شه ، کی میاد ، کجا میاد. اما هیچ چیزی نمیبینم انگار چشمام سو ندارند و انگار فردا مدام از من فرار میکنه و نمی خواد خودشو بهم نشون بده و فقط وقتی فردا مرد و امروز شد میتونم ببینمش اما اون موقع دیگه باز هم مثل دیروز خاطره میشه و فایده ای برام نداره و دوباره میشه یادش بخیر. پس مهم نیست . اصلا نمیخوام بدونم . چه خوب یا چه بد فردا هم یادش بخیر میشه و شیرین .

دیگه نگران نیستم . غصه نمی خورم فردا شیرین خواهد شد و من خوشحال و راضی . حالا میدونم فردا چه شکلیه . میتونم ببینمش . دیگه نگرانش نیستم ...

ببخشید کار واجبی بود باید میرفتم اما دوباره اینجام . منو دفتر و قلمم . دوباره دارم مینویسم و می گذرونم . وقتمو ،عمرمو و زندگیمو.

دیگه بسته ، میخوام یه بار محکم بگم نه ، به قلمم به نوشته هام .

به قلمم بگم نه دیگه بازیت نمیدم به نوشته هام بگم نه دیگه نمیخوام بیارمتون . همونجا بمونین تو اعماق ذهنم و یا شایدم ... . احتمالا میرم بشینم کتابم را بخونم و یا شایدم استاد بیاد ، هنوز که نیومد . اما کاش بیاد تا اینقدر بیکار نباشم که اینجوری اسیر بازیهای این قلم و نوشته ها بشم .

وداع ، باز هم وداع اما اینبار خیلی ساده چون میدونم هروقت بخوام میتونم بیام سراغشون . بازیشون بدم ، باهاشون حرف بزنم و درد دل کنم با هم قصه تعریف کنیم . مثل قصه مادر بزرگ ها و مثل اون کتاب داستان بچگی که اون خانم معلم مهربون واسم خرید قصه مورچه و جیرجیرک " که من بازیگر صحرا و باغم بجز بازی نمیداند دماغم " .

خداحافظ

http://eterland.mihanblog.com/



درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : bahman khan
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما راجع به متن یک خاطره تو صفحه خاطره چیه ؟







نظر شما راجع به متن یک خاطره تو صفحه خاطره چیه ؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
Free Page Rank Tool